سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

موج خون فشان

از نوجوانی آمد و طول کشید تا بنشیند پهلوی قلبم. شاید جایی حدود سمتِ راست. پا گرفت و ریشه داد و با هر نفسی پخش شد در تمامِ جوارح. در چشمانم خانه کرد، به لب ها رفت، روی کبد جا خوش کرد، توی تک تکِ مویرگ ها بساط پهن کرد. شد پاره ای از روح و روان و احساسات و عواطفم و ناخودآگاه و هر چرندی که روانشناسی لقب داده به این مفاهیم. حالا هفت سال گذشته و او سراسر گندیده و از کار افتاده. تمامِ سیستمِ بدنم دچار اختلال شده. گذشته از حواس پرتی و خستگی دائمی، خوب نمی شنوم، سخت می بینم، دیر حس می کنم، پرخاش می کنم، چشمه ی اشکم خشکیده و دردی ریشه دوانده در تمام بدنم که به زور هیچ مسکن و آرامبخشی تسکین پیدا نمی کند. می گویند باید این بخش ها جراحی شود. باید چاقو برداری و بیفتی به جان قلب و روح و خاطراتت و بشکافی و جدا کنی و بندازی بیرون، و اگر خیلی خوش شانس باشی عفونت نکند، زود ترمیم شود، به خون ریزی نیفتد بلکه بعد از روزها دردکشیدن متمادیِ مرگبار، شاید دوباره شروع کنی به بازسازیِ خودت. سلول های سالم جمع شوند و برای جبرانِ کارکردِ اعضای تخلیه شده، چاره ای کنند.
هر وقت سلام آمد، تپش آمد، لبخند آمد، شور و دلهره آمد، مهر و طلب آمد، دلتنگی و عطش آمد، بدانید چیزی دارد ریشه می زند که چند سال بعد –اگر به موقع هرس نشود و آب و آفتابش به جا نباشد- بریدنش درد مهلک و خونریزی هولناکی به همراه دارد. این پروسه بار اول نیست که در دنیا رخ می دهد. هنوز تمام جهان، به پاس یک نگاه یا لبخند یا اشتراکی ناچیز در عقیده ای، دانه ای می کارند که بعدها - گاهی و فقط گاهی و فقط گاهی- نهالش به حکم کرده ها و نکرده ها، محکوم به سقوط می شود. و هنوز مردم جهان دانه می کارند و هنوز هم عاشقان آبروی جهانند.

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

دوست

چقدر دوست خوب است، وقتی در دل مِه تو را می برد و برایت سرمستی و خنده، توشه دارد. چقدر دوست خوب است، وقتی از دیدن هر آدم تازه ای دلزده ای اما تازگی حضور کسی چنان سرشارت می کند که به احترامش، تمام قد به اندوه پشت می کنی. چقدر دوست خوب است، وقتی در کوله بارت جز خستگی و پریشانی و بیزاری و دلسردی، متاعی نداری. چقدر دوست خوب است، وقتی شبنم ها در هوا می جهند و صدای موج می آید و قرمزی زغال از لابه لای وهمِ ساحل، به یادت می آورد که هر ابهامی را روشنی می آید در پی، هر آشفتگی را سامان. چقدر دوست خوب است، وقتی می توانی هفت صبح بیدارش کنی برای پیدا کردن جایی برای خوابیدن. چقدر دوست خوب است، وقتی در اوجِ درماندگی، با روی گشاده دعوتت می کند برای ناهار. چقدر دوست خوب است، وقتی می توانی به سادگی، نوازشش کنی بدون هیچ ترسی از چشمانِ همراهش. چقدر دوست خوب است، وقتی برای بارِ هزارم زیرسیگاری را روی فرش شوت می کند. چقدر دوست خوب است، وقتی همدم بی کسی ات می شود در کوچه پس کوچه های انقلاب. چقدر دوست خوب است وقتی دوستی هست، و وقتی دوست هست.

پ.ن1: برای سیزدهم آبان و برای دوربینت که بی همدم مانده:
" این که می گویند:
اینجا آزادی حکمرواست
همیشه خطایی
و یا نیز دروغی در کار است.
آزادی،
حکم نمی راند!"

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

"یک نفر دیشب مرد"

خبرش، کوبنده و تلخ است در قالبِ هر واژه و عبارت و جمله و انشایی که بیان شود. تلفنی بشنوی، ای. میلی بخوانی یا صرفا تیتر یک روزنامه باشد. مقدمه چینی داشته باشد یا صریح و شفاف باشد. بر اثر سرطان، کهولت سن، تصادف یا مرگِ مغزی باشد. خبرِ درگذشتِ یک آشنا یا غریبه ی نیم آشنا یا نا آشنای کامل باشد. خبرِ مرگ، تلخ و کوبنده است.
دیشب خبر مرگ پدری تکانم داد. و تنها تصویری که در لحظه به یاد آوردم لبخندِ پسرش بود که با دسته گلی سفید با پاپیونِ زیبایِ یشمی است که برای بازگشتم از زندان، به قصدِ دیدار آمده بود و چه مهربان بود نگاهش وقتی سلام داد. و حالا پسر، در سوگِ مرگِ پدر نشسته و تو حتی جسارت نداری دست به تلفن بزنی از ترسِ اشک های وحشیِ دیوانه ات. از ترسِ حرف هایی که نداری برای زدن و از ترسِ اینکه او با وجود تو و تو های فراوان، این بار غم را به نحوی محسوس تنها به دوش می کشد. پس شاید بهتر است گاهی به جای تسلیت، خسته نباشید بگوییم به هم، که غمگینان و سوگواران جهان، سخت خسته اند.

پ.ن1:
پنجاه ساله های کشورم، چه عجله ای دارید؟ قسمت دیگری از پازل خاطرات کودکی ام گم شد.

پ.ن2:
"لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده
عشقبازی می کنم
از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را در سکوت آتش خواهم زد!"
"الیاس علوی"

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

باران پاییزه


دو هفته ای است ساعتِ سه چهارِ صبح بلند می شوم از خواب و بدون ذره ای احساسِ خواب آلودگی مدام غلت می زنم و فکر و خیال می کنم. امیدوار می شوم، اشک می ریزم، دلتنگی می کنم، بد و بیراه می گویم و سپیده که می زند به زورِ هر خواب آوری که شده، دو سه ساعت بیشتر می خوابم.
دیشب بیدار که شدم، کورمال گشتم به دنبال موبایل برای دیدنِ ساعت. حدود سه و نیم بود و زیاد مانده بود به صبح. به ته نشینیِ احساساتم فکر کردم که بالاخره دارد شروع شود و به رمقی که نمی دانم از کدام چشمه می خواهد بجوشد. صدای شدیدِ رگه های باران می دوید میان احساساتم. زودتر از همیشه دوباره به خواب رفتم دیشب. بی هیچ خواب آوری.
صبح سریع لباس می پوشم و خدا خدا می کنم که مدارک کامل باشد و افسر، به عکس ایراد نگیرد که با تمام دقت عکاس و وسواس خودم، باز شیطانکی از سمت چپِ مقنعه بیرون زده است. بیرون ، نم نمِ باران است و بوی خاک و سرمای دلکش هوا که دست می کشد روی زخم های روحِ آدم. مهر تایید در همان نگاه اول روی عکس می نشیند. تمام مسیر بازگشت به خانه را زیرِ
رگبار باران و نگاه های متعجب می آیم، بی چتر، بی اضطراب، بی خشم.

پ.ن1: دیالوگی دارد فیلم "گوزنها" ی مسعود کیمیایی. سید رسولِ فیلم، با لحنی رقت بار می گوید: "وقتی گریه می کنم، می فهمم هنوز زنده ام". ما از گریه کردن در شُرُف جاودانگی هستیم. چرا به خنده ندانیم که زنده ایم سید جان؟ نمی شود؟.... می دانم. شکننده گی احساسی را که گریه می طلبد، کدام خنده ای می خواهد؟

پ.ن2: خوشم به خوشبختیِ این سه نفر. و خوشم که هنوز هستند کسانی که عشق و تعهد و وفا و آرامش را با دشواری ها و سختی ها طوری می آمیزند که می شود خودِ خودِ خوشبختی.

پ.ن3:
"سالیانی دراز گذشت تا از هم گسستیم
دیگر چه برای گفتن داریم؟
مال منند اکنون، سرمای آزادی در دل
و تاج سیمین بر سر
نه خیانتی، نه فریبی
دیگر نیاز نیست همه شب
گوش به من بسپاری
تا برایت دلیل بیاورم که حق با من است!"

"آنا آخماتووا"

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست!

از دست عزیزان چه بگویم، گله ای نیست/ گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست
سرگرمِ به خود زخم زدن در همه عمرم/ هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم/ بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
........

این شعر را داریوش خوانده، دکلمه گونه، ابتدای یکی از هزاران آهنگ های آدم ویلان کُن اش. هشت سال پیش، در بحبوحه ی اسباب کشی، در دفترِ خاطراتِ جیبیِ پدر که جلد ماشی رنگ کهنه ای داشت خواندم که با شنیدن این آهنگ برای وصالِ مادر، عاشقانه اشک می ریخته. پدر این روزها دورتر از آن است که ببیند دخترک، خرمالوی رسیده ی مرحمتیِ همسایه را گرفته توی بغل و با شنیدنِ این آهنگ به یاد سارهای درختِ خرمالوی خیابانِ بهبودی، مثل عزیز مرده ها زار می زند.

پ.ن1: 22 سال نگذشته انگار. از پدر تا من، هیچ پیشرفتی...حرکتی...تغییری.

پ.ن2: زهرمار بوده ام همیشه ی خدا. شوکرانم این روزها اما. تلخِ مرگبار. می بینید اگر مرا، به رویم نیاورید که چرا چگونه ام؟!

پ.ن3: حرفم می آید این وقت ها. از دسته جانورانم که اگر تنها بمانند، چیزی، کسی می شوند در جیب دنیا.

پ.ن4:"آدم ویلان کُن" = آدم را ویلان می کند. صفتی است که در ولایت ما استعمال می شود.

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

دور افتاده

اس ام اس ات همراه با رعدِ بی تابِ خشمناکِ پاییزی می آید. یادِ تاریخِ انقضا می افتم، دلم می خواهد بزنم به دلِ باران و هرگز دوباره برنگردم. به هیچ جای آشنایی.
........


پ.ن1: پستی که صبح پابلیش کرده بودم حذف شد چون احساس می کنم مدتی است بساط خوابم را دارم سرِ چارراه پهن می کنم!

پ.ن2:
"من عاقبت ازینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید

دیری است .
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .

اما ،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید ."


"م.سرشک": آواره می کنند آدم ها را. حتی در دهه ی هفتم زندگی. بیزار می کنند آدم ها را!

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

جوانی

مافقط سرمان بالا بود
و شکل های درهم ابرها را مرتب می کردیم
کاری به باران نداشتیم
غروب هم برای خودش سرخ بود
فریاد می زدیم
شعار می دادیم
گریه می کردیم
ما استعاره نبودیم
آسمان و ابر و غروب
استعاره نبودند
ما فقط جوان بودیم
و دیگران به زور رمز گشایی مان می کردند.


"حافظ موسوی"

پ.ن: راستی در راستای "یار با ما بی وفایی می کند" و " می کنم شکر که بر جور دوامی داری"، دستورالعمل تظاهر به "حال همه ی ما خوب است..." هم ضمیمه شده!

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

دو راهی

از کردستان جنوب پایین می آییم. نرسیده به دوراهی، با طنز و کلافگی و اعتراض می گویی: "معلومه تو تاریخ ادبیات ایران زن شاعر مشهور و برجسته ای پیدا نمی شه. آخه برا کدوم عتیقه ای تو عمرش می خواسته شعرهای عاشقانه بگه؟". می پیچی و من چشمم که به نام "شهید ستاریِ" روی تابلویی که سمتِ راست را نشان می دهد می افتد، دل ضعفه می گیرم.

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

رمّالی

این روزها...حالم...تو...شنبه ها...قرص ده تا ده تا، چای لیوان لیوان !

پ.ن1: "این جاده به خانه ی تو نمی رسد
این درختان تو را به یاد من نمی آورند
هوا صاف است
عکس کس دیگری را تهِ فنجان قهوه ام دیده اند! "

"رمال"

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

دوباره

دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم
و من اجازه ندارم عزیز، جا بزنم!

"؟"