از نوجوانی آمد و طول کشید تا بنشیند پهلوی قلبم. شاید جایی حدود سمتِ راست. پا گرفت و ریشه داد و با هر نفسی پخش شد در تمامِ جوارح. در چشمانم خانه کرد، به لب ها رفت، روی کبد جا خوش کرد، توی تک تکِ مویرگ ها بساط پهن کرد. شد پاره ای از روح و روان و احساسات و عواطفم و ناخودآگاه و هر چرندی که روانشناسی لقب داده به این مفاهیم. حالا هفت سال گذشته و او سراسر گندیده و از کار افتاده. تمامِ سیستمِ بدنم دچار اختلال شده. گذشته از حواس پرتی و خستگی دائمی، خوب نمی شنوم، سخت می بینم، دیر حس می کنم، پرخاش می کنم، چشمه ی اشکم خشکیده و دردی ریشه دوانده در تمام بدنم که به زور هیچ مسکن و آرامبخشی تسکین پیدا نمی کند. می گویند باید این بخش ها جراحی شود. باید چاقو برداری و بیفتی به جان قلب و روح و خاطراتت و بشکافی و جدا کنی و بندازی بیرون، و اگر خیلی خوش شانس باشی عفونت نکند، زود ترمیم شود، به خون ریزی نیفتد بلکه بعد از روزها دردکشیدن متمادیِ مرگبار، شاید دوباره شروع کنی به بازسازیِ خودت. سلول های سالم جمع شوند و برای جبرانِ کارکردِ اعضای تخلیه شده، چاره ای کنند.
هر وقت سلام آمد، تپش آمد، لبخند آمد، شور و دلهره آمد، مهر و طلب آمد، دلتنگی و عطش آمد، بدانید چیزی دارد ریشه می زند که چند سال بعد –اگر به موقع هرس نشود و آب و آفتابش به جا نباشد- بریدنش درد مهلک و خونریزی هولناکی به همراه دارد. این پروسه بار اول نیست که در دنیا رخ می دهد. هنوز تمام جهان، به پاس یک نگاه یا لبخند یا اشتراکی ناچیز در عقیده ای، دانه ای می کارند که بعدها - گاهی و فقط گاهی و فقط گاهی- نهالش به حکم کرده ها و نکرده ها، محکوم به سقوط می شود. و هنوز مردم جهان دانه می کارند و هنوز هم عاشقان آبروی جهانند.
هر وقت سلام آمد، تپش آمد، لبخند آمد، شور و دلهره آمد، مهر و طلب آمد، دلتنگی و عطش آمد، بدانید چیزی دارد ریشه می زند که چند سال بعد –اگر به موقع هرس نشود و آب و آفتابش به جا نباشد- بریدنش درد مهلک و خونریزی هولناکی به همراه دارد. این پروسه بار اول نیست که در دنیا رخ می دهد. هنوز تمام جهان، به پاس یک نگاه یا لبخند یا اشتراکی ناچیز در عقیده ای، دانه ای می کارند که بعدها - گاهی و فقط گاهی و فقط گاهی- نهالش به حکم کرده ها و نکرده ها، محکوم به سقوط می شود. و هنوز مردم جهان دانه می کارند و هنوز هم عاشقان آبروی جهانند.